تبليغاتX
کلبه تنهایی عاشق

عاشقی زیباست پس عاشقی کنید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد
+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ساعت 2:51نویسنده مهشید |

 

 از همین الان از گورکنی که مرگم تنها او را آزار میدهد معذرت میخواهم

 

این جمله رو تو یکی از وبلاگا خوندم اسمشو یادم نمیاد

ازشم معذرت میخوام که بی اجازه اینجا مینویسمش

ولی مناسب با حال منه

 

+ تاریخ جمعه هشتم مرداد 1389 ساعت 19:49نویسنده مهشید |
روبرویم استاده با یک قدم فاصله

اما قادر به دیدنش نیستم,همه چیز سیاه و تاریک است.چشم هایم را دوباره به هم میزنم اما باز هم تاریکی,نه نوری خاکستری میبینم

خوشی تمام قلبم را در بر میگیرد

اما در یک لحظه تمام شادیم بر سرم کوبیده میشود


اه که باز هم آسمان خاکستری این شهر  به من چشمک میزند

اما او نیست ...

***

میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست

چه سود افسونگری ایدل که در دلبر نمیگیرد

   


+ تاریخ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ساعت 14:29نویسنده مهشید |
تو به من خندیدی/و نمی دانستی/من به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدیدم/باغبان از پس من تند دوید/سیب را دست تو دید/غضب آلود به من کرد نگاه/سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/و تو رفتی و هنوز/سالهاست که در گوش من آرام آرام/خش خش گام های تو تکرارکنان/می دهد آزارم/و من اندیشه کنان غرق این پندارم/که چرا  خانه ی کوچک ما سیب نداشت 

                                            ****

من به تو خندیدم/چون می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی/پدرم از پی تو تند دوید/و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه/پدر پیر من است/من به تو خندیدم/تا که با خنده ی خود/پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم/بغض چشمان تو لیکن/لرزه انداخت به دست من و سیب دندان زده از دستان من افتاد به خاک/دل من گفت برو/چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را.../و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام /حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان می دهد آزارم/و من اندیشه کنان غرق این پندارم/که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت

 

 واقعیت همیشه آن چیزی نیست که ما می بینیم

+ تاریخ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ساعت 15:40نویسنده مهشید |
 

من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت

                                    با رفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار که فردا برسد میشنوی

                                   دیروز ،غروب،عاشقی خود را کشت

                                       

با سلام به دوستان خوبم،برای چند وقت غیبتم واقعا متاسفم ولی جبران میکنم

از همه اونایی که به یادم بودن واقعا ممنونم

سال نو رو هم به همه دوستای گلم تبریک میگم

امیدوارم همه سال خوبی رو داشته باشید

                                           ***

میخوام بخندم...

می خوام به سردی شبام بخندم

می خوام به پوچی فردام بخندم

وقتی میبینمت با دیگرونی

تو اوج گریه هام می خوام بخندم

می خوام داد بزنم،تنهای تنهام

می خوام وقتی می گم تنهام بخندم...

+ تاریخ سه شنبه سوم فروردین 1389 ساعت 12:51نویسنده مهشید |

 

به نام آفریننده آنکس که خندیدو دل را ربود و رفت

عشق = مرگ

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي

 درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

 لحظه پايانيم را حس نکرد

 ........

تسلیت قلب صبورم  

دیگه اون دوست نداره

رفت تا تو بفهمی

دیگه عشق وجود نداره

رفت تا تو شکسته شی

تهی و بی ارزش بشی

رفت تا تو بفهمی که

قلبی که خدا نداره

دل عاشق نمی شناسه

میشکنه همه دلا رو

ردپاشو جا میذاره

+ تاریخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 20:8نویسنده مهشید |

          به نام تک درخت جزیره عشق

نوازنده ی مرگ

آسمان خاکستری اتاقم امروز دلگیر تر از پیش شده است.دیوار های خانمان دیوانه وار سکوت را فرا     می خوانند و من در پی یافتن تو،همه جای این شهر واژگونه را جست و جو می کنم.همه چیز و       همه کس نقابی بر تن کرده اند از نفرت و خستگی

هنوز هم به بودن در اینجا عادت نکرده ام.کنار خانه ی جدیدمان درختی قدیمی است که تنه ی تنومند او انسان های اینجا را به وجد نمی آورد.به نظر می رسد هیچ جای دیگر شهر،درختی به بزرگی آن نباشد اما انسان ها بی تفاوت از کنارش می گذرند تا هر چه سریع تر خود را به ساختمان های غول پیکر اطرافشان برسانند که تعداد طبقاتشان فوران می کند.نمی دانم شاید هیچ وقت به وجودش هم توجهی نکرده باشند.

از پنجره به بیرون نگاه می کنم جز ساختمان های بلند و خیابان هایی که ماشین ها به سرعت از آنها عبور می کنند،چیزی نمی بینم.ندای امید در دلم نجوا می کند که تو در کنارم هستی عشق من.کنار تو بودن در کلبه ی خوشبختی چیزی است که من امروز آرزویش را می کنم.در کنار تو بودن برایم بزرگ ترین احساس دنیاست حتی بزرگتر از آپارتمان های این شهر،حسی قدیمی تر از درخت خانمان،زیباتر از همه جشن ها.

عشق من این هجدهمین نامه ای است که با تمام وجودم آن را در کنار ابدی ترین خانه ات می گذارم. این را می دانم که پرنده ی قلبم مثل همیشه،آن را عاشقانه به تو هدیه می کند.دیگر دلم نمی خواهد بودن در اینجا را تحمل کنم.این را فقط به تو می گویم.یادت نرود که همیشه تشنه ی مهربانی های تو خواهم بود.کاش به تو قول نمی دادم که بعد از تو در این دنیا بمانم.تحمل اینجا و آدمهاش سخته خیلی سخت...

                                خدایا تو کمکم کن،تو تنها پناه من در این بی کسی هستی

کمکم کن

 

+ تاریخ شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 16:20نویسنده مهشید |

                                                

دل دیوونه من هنوز در اشتباهه

                                                  اگر چه مهربونه ولی غرق گناهه

 

+ تاریخ جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 11:29نویسنده مهشید |
سلامممممممممممممممممممم

 

من اومدم و میخوام بگم که امروز تولدمه

با این که به نظر من روز تولدم ...ولی گفتم یه امروز شاد باشم

پس همه دعوت جشن تولد

تولد تولد تولدم مبارک

از دوستای گلم میخوام که برام دعا کنن

همه تونو میبوسم

هر کی هرچی خواست بگه ها تعارف نکنید ها

ولی هدیه تولد یادتون نره

بدون هدیه کسی رو راه نمیدیم

شوخی کردما

مخلص همه هم هستیم

فعلا...

+ تاریخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 12:12نویسنده مهشید |
خدایا چرا ادما اینجورین؟

چرا بزرگترا اینجوری فکر میکنن؟

چرا ما وقتی یه کار اشتباه میکنیم همه فقط به خاطر اون کار اشتباه سرزنشمون میکنن؟چرا هیچکس به شرایطی که باعث انجام اون اشتباه شده فکر نمیکنه؟چرا هیچکس به حرفای ما گوش نمیده؟چرا همه میخوان به ما بفهمونن که کار ما اشتباست ولی هر کاری اونا میکنن درسته؟چرا اونا کاری میکنن که ما از همه چی خسته بشیم؟و هزار تا سوال دیگه که هیکس به اونا جواب نمیده...

 

من نتونستم به دلم یاد بدم که نشکنه ولی بهش یاد دادم که وقتی هم شکست خدا رو فراموش نکنه

                                            خیلی دوست دارم خدا جون

 

+ تاریخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 5:44نویسنده مهشید |